




|
دوست دارم | ||
|
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد... در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: باید ازت عکسبرداری بشه جائی از بدنت آسیب ندیده. پیرمرد غمگین شد. گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستان از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیرمرد گفت: همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود. پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متاسفم، او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد. حتی مرا هم نمی شناسد. پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است.... [ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 22:35 ] [ فاطی ]
بنده ی من نماز شب بخوان که یازده رکعت است، خدایاخسته ام نمیتوانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم. بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان، خدایا سه رکعت زیاد است بنده ی من قبل ازخواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو، خدایا من در رخت خوابم و اگر بلند شوم خواب ازسرم می پرد.
بنده ی من همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله... خدایا هوا سرد است نمی توانم دستانم را از زیر پتو بیرون آورم. بنده ی من دردلت بگو یاالله... ما نماز شب رابرایت حساب میکنیم، بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد خداوند میگوید: ملائکه ی من ببینید من چقدر آسان گرفتم اما بنده ی من خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده است او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده. خداوندا دو بار او را بیدار کردیم ولی بازم خوابید. ملائکه ی من درٍ گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست. پروردگارا بازهم بیدار نمی شود. اذان صبح را میگویند هنگام طلوع آفتاب است، ای بنده بیدار شو نماز صحبت قضا می شود خورشید ازمشرق سربرمی آورد، خداوند رویش را بر میگرداند و میگوید: ملائکه ی من آیا حق ندارم با این بنده قهر کنم؟ وای نه!... خدای مهربونم، با من قهری؟!... ولی باز هم خدا من را می بخشد و باز هم.............. [ چهارشنبه هفتم دی 1390 ] [ 22:19 ] [ فاطی ]
[ چهارشنبه هفتم دی 1390 ] [ 12:6 ] [ فاطی ]
سلام کردی سلام کردم و چه صادقانه بود اولین سلام گرمی نگاهم را حس کردی؟ قلب عاشقم را چطور؟ و زبانی که ازشراره ی وجود تو به لرزه افتاده بود یادش بخیر نگاه های زیرکانه تو ودست پس زدن ها و پا پیش کشیدن های تو اخم های تلخ تووتبسم هایی که دلت نمی خواست نشانش دهی و چه زیبا بود باران و چه زیباتر بود چهره تو که ترنم باران آن را شسته بود و این بود داستان اولین نگاه نگاهی که آتش برجان من زد. [ جمعه دوم دی 1390 ] [ 21:50 ] [ فاطی ]
حقیقتی کوچک برای انان که می خواهند زندگی خود را ۱۰۰٪ بسازند: اگر A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z برابر باشد با 14 13 12 11 10 9 8 7 6 5 4 3 2 1 22 21 20 19 18 17 16 15 26 25 24 23 (تلاش سخت) Hard work H+A+R+D+W+O+ R+K 8+1+18+4+23+ 15+18+11= 98% (دانش) Knowledge K+N+O+W+L+E+ D+G+E 11+14+15+23+ 12+5+4+7+ 5=96% (عشق) Love [ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 22:40 ] [ فاطی ]
يكي بود يكي نبود. يه جزيره اي بود كه توش تموم احساسات زندگي ميكردن. احساساتي از قبيل شادي، غم، دانايي و خيلي هاي ديگه از جمله عشق. يه روز ، تموم احساسات متوجه شدن كه جزيره داره تو اعماق اقيانوس غرق ميشه. بهمين خاطر همه اونا قايق هاشون رو آماده كردن تا جزيره رو ترك كنن. عشق تنها كسي بود كه اونجا موند. اون ميخواست كه جزيره رو تا آخرين لحظه ممكن حفظ كنه. وقتي كه ديگه جزيره تقريبا زير آب بود، بالاخره عشق هم تصميم گرفت كه جزيره رو ترك كنه. اون دنبال يكي ميگشت كه بهش كمك كنه، بعد يهو ثروت رو ديد كه داشت با قايق بزرگ خودش از اونجا رد ميشد. عشق ازش پرسيد : من ميتونم با تو و اون قايق بزرگت بيام؟ ثروت جواب داد : متاسفم. توي قايق من جايي براي تو نيست چون كلي طلا و نقره تو قايق من هست. بعد عشق تصميم گرفت كه از غرور كه داشت از اونجا رد ميشد كمك بخواد. عشق فرياد كشيد و با گريه از غرورخواست كه اونو با قايقش ببره ولي غرور بهش گفت كه تو تمام بدنت خيس و اگه بياي تو قايق من قايق قشنگ منو خراب ميكني. بعد عشق غم رو ديد كه داشت از اونجا عبور ميكرد. عشق گفت: غم، لطفا اجازه بده منم با تو بيام. غم جواب داد: عشق، واقعا متاسفم، ولي من الان احتياج دارم كه تنها باشم. بعد عشق، شادي رو ديد. گريه كنان گفت: شادي، لطفا منو با خودت ببر. ولي شادي انقدر غرق در شادي و نشاط بود كه اصلا متوجه نشد كه عشق اونو صدا ميكنه. عشق مونده و رونده از همه جا شروع ميكنه به زار زار گريستن كه ناگهان يه صدايي به گوشش ميرسه كه ميگه : اي عشق بيا. من تو رو با خودم ميبرم. اون يه صداي ناشناس بود. عشق انقدر خوشحال شده بود كه اصلا يادش رفت اسم اونو بپرسه. بعد از يه مدت كوتاهي عشق دانايي رو ديد و ازش پرسيد كه اون كي بود كه بهش كمك كرد در حاليكه هيچ كسي توجهي به اون نميكرد. دانايي جواب داد : اون زمان بود. عشق پرسيد: ولي چرا فقط زمان به من كمك كرد؟ دانايي با لبخند و درايت عميقي جواب داد: چون فقط زمان قادر به درك عظمته [ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 20:10 ] [ فاطی ]
[ دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ] [ 21:55 ] [ فاطی ]
و من هنوز عاشقمــــــــــــــــــــــ [ دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ] [ 21:52 ] [ فاطی ]
پسر کوچولو به مادر خود گفت: مادر داری به کجا می روی؟ حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت. ادامه مطلب [ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 0:5 ] [ فاطی ]
خدا برگشت،زدتو سرجبرییل و گفت:مگه نگفتم اگه خاک اضاف اومد مسخره بازی در نیار...
ترکها گل پسرن،لرها ترک خرن.
[ یکشنبه یکم آبان 1390 ] [ 0:12 ] [ فاطی ]
هرگز فراموش نمی کنم سخنانی که از چشمان تو شنیدم می گویند چشمها هرگز دروغ نمی گویند اما من شیرین ترین دروغ ها را از چشمان تو شنیدم آن هنگام که می گفتند: [ شنبه سی ام مهر 1390 ] [ 23:36 ] [ فاطی ]
چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کرد و گفت : فقط امروز برای مدت زیادی از برم میروی بگو که دوست دارم به چشمانش خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم و بر لبانش بوسه ای زدم اما نگفتم که دوسش دارم روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال شد که خود را به آغوش من انداخت و سرش را بر روی سینه ام فشرد و گفت امروز بگو دوسم داری دستهای سفید و بلندش را گرفتم اما باز نگفتم که دوسش دارم . ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چند شاخه گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم به من گفت : بگو که دوسم داری میترسم که دیگر هیچ وقت این کلمه را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم . وقتی که آن روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود وحشت زده وحیران پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوسش دارم فریاد زدم : به خدا دوست دارم اما…. [ شنبه سی ام مهر 1390 ] [ 23:32 ] [ فاطی ]
دفعه اول تو کوچه دیدمش گفت: داداشی میای بازی کنیم؟ بعد اینکه بازیمون تموم شد گفت: تو بهترین داداش دنیایی.. [ شنبه سی ام مهر 1390 ] [ 20:34 ] [ فاطی ]
زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: “یواشتر برو من می ترسم” مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: “خواهش می کنم، من خیلی میترسم.” مردجوان: “خوب، اما اول باید بگی دوستم داری!” زن جوان: “دوستت دارم، حالا میشه یواشتر برونی؟” مرد جوان: “مرا محکم بگیر” زن جوان: “خوب، حالا میشه یواشتر؟” مرد جوان: “باشه، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.” روز بعد روزنامه ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید. در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت. مرد از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند و این است عشق واقعی! [ شنبه سی ام مهر 1390 ] [ 20:32 ] [ فاطی ]
شیطان عاشق خدابود..... می خواست تنها عاشقش باشد.... فریاد زد....خدا بزرگ بود.... می خواست عاشقی کند.... ادم را افرید!... سالها پیش ادم خدا را از یاد برد... ادم عاشق شیطان شد!!واین وسط خدا تنها ماند.... به همین سادگی.... [ دوشنبه یازدهم مهر 1390 ] [ 11:11 ] [ فاطی ]
روزگارم هی.....بد نیست
جیب خالی دارم.خرده پولی،سرسوزن عقلی استادی دارم بهتراز عزرائیل درسهای بدتراز تلخی زهر وکلاسی که در این دانشگاست جنب ان دسشوئی ها،جنب ان سلف خراب من یه دانشجویم هیکلم نی قلیون چشمهایم کم سو،کله ام هم بی مو درس کفاره من من جنون را هردم،لابه لای جزوه ها میبینم درجزوه من جریان دارد چرت،جریان دارد پرت همه فکروتوانم متزلزل شده است جزوه هایم را وقتی میخوانم که امتحانشرا استاد گفته باشد فرداست برگه تقلب را من،پی غفلت استاد عزیز می خوانم پی خون سردی خود اهل درسم من پیشه ام بیکاریست گاه گاهی،در میروم ازتوی کلاس می ذوم تا تریا تاکه باخوردن چای وشکلات این دل سوخته ام خنک شود چه خیالی....چه خیالی...می دانم از پس ناچاریست خوب می دانم اخر ترم هم باز کار من زاریست و دربه دریست.
[ یکشنبه دهم مهر 1390 ] [ 22:40 ] [ فاطی ]
درساحل دریای زندگی قدم میزدم... ادامه مطلب [ پنجشنبه هفتم مهر 1390 ] [ 23:18 ] [ فاطی ]
[ پنجشنبه هفتم مهر 1390 ] [ 22:34 ] [ فاطی ]
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() [ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ] [ 20:22 ] [ فاطی ]
در دل شب دعاي من، گريه بي صداي من، بانگ خدا خداي من [ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ] [ 20:0 ] [ فاطی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||
| ||||||||
![]() |
![]() |
|
|
<-PostContent->
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
<-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor-> |
|
|
صفحه نخست آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
| آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
|
| نویسندگان |
| پیوندها |
|
|
|
RSS
|